چه جالب، اینبار دارم با تبلت مینویسم. یهو یادم افتاد زمانی که داشتم در تهران در یک کافی نت برای وبلاگ می نوشتم. ان روزها چه حس و حالی داشت. حس و حالی که فقط می شود در ان شرایط درک کرد و شاید من هم الا
اینکه برنامه هایت چگونه دارد پیش می رود بماند... اینکه به فکر سرمایه است هستی که ارزشش کمتر می شود بماند... اینکه این ماه کمترین درآمد را تقریبا در دو سال گذشته داشتی بماند... اینکه این ماه بیشترین پو
عجب روزگاری شده است... امروز اصلا زبان نخواندم... حتی شماره نامه ای که قرار بود فردایش بدهد را یک هفته دیر داد با امروز فردا کردن هایش... حالا خود نامه چه هست بماند... هنوز نمیدانم...
آن جنوبی میگوید
96 هم دارد تمام می شود، نودوششی که قرار بود اتفاق های مهمی بیوفتد، اول از همه زبان بود که فعلا نشد... خداراشکر از نظر اقتصادی نسبت به سال های قبل خوب بود... مقاله ای که قرار بود داده شود هنوز تکمیل نش
دلم برای خودم تنگ شده است. دقیقا خودم... چقدر عوض شده ام در این روزها. تنهاتر از هر زمانی شده ام، حتی فکر می کنم خدا هم کنارم نیست... صبح هایت با شب هایت فرقی نکرده است. همانگونه که شب ها بیداری همانط
چند روزی هست که چرخ کار بر روی پروژه ها به حرکت در آمده است. امیدوارم همینطور به حرکتش ادامه دهد تا پروژه های در دست تمام شود... این روزها فکر مشغول چیزای دیگری هم هست... از ریز تا درشت... ریزهایش قاب
آخرین بار از ریز و درشت ها نوشتم که فکرم را مشغول کرده بودند. ریزها که ریز مانده اند اما درشت ها هم آنقدر درشت نبودند و نیستند که به آنها درشت نگاه کنم. کم کم باید حل کرد و باید حرکت کرد...
اینبار تکن